|
شرح مفصل و مبسوط دوستی پایدار گربهی وحشی و گنجشک عاشق
|
پس رولرکاستر emotional که این اجنبیها میگن، اینه؛ یک لحظه همهچی برات خوب و روشن باشه و لحظهی بعد زندگی و همهی چیزای دیگه برات معنا و مفهومشون رو از دست بدن. که یک لحظه احساس کنی تمام انرژی دنیا رو داری برای ایستادگی و رسیدن به هدفت و لحظهی بعد حس کنی که دیگه قدرت سابق رو برای مواجه شدن با سختیها و مشکلات نداری و به جای کمک کردن به کسی که باهات درد دل میکنه خودت هم باهاش فرو بری...
دلم میخواد این دورهی رکود و سکون زودتر بگذره.
دلم میخواد وقتی میپرسی چهجوری دوستم داری و میگم اونجوری که تو رو تختت دراز بکشی و اون بازی تو گوشیت رو بازی کنی. همون که یه بار که داشتی بازی میکردی یه اصطلاح خندهدار دربارهش بهکار بردی که شد ورد زبونمون... اونجوری که روی تخت دراز بکشی، من کنارت دراز بکشم، سرم رو بذرم رو سینهت و گوشی تو دستت و بازیت رو نگاه کنم و بهت بگم: بهت افتخار میکنم که انقدر خوب بازی میکنی! و وقتی هم ببازی همون اصطلاح خندهدار رو بگم و بخندیم. میخوام بهت بگم اینجوری دوستت دارم و وقتی گفتم تو آه نکشی و بگی: «]اسمم[ (و همونجوری هم بگیش که وقتی حرف جدیای میزنی اسمم رو صدا میکنی) اون روزها برام خیلی دوره...»
دلم میخواد حرف اون روزها رو باهات بزنم و خودم اینجوری حس نکنم و تو اینجوری نگی و غم دنیا نشینه رو دل من.
که اون روزها واقعاً دوره...
□
عکسهایی رو که با موبایل قدیمیت ـ که حالا خراب شده ـ گرفتهبودی تو یه فایل رو کامپیوترت پیدا میکنی. میزنیشون رو سیدی و یه نسخهش رو هم به من میدی. همون موبایلی که اون بازی رو داشت. همون موبایلی که اون همه تو خونهت باهاش بازی کردیم. همون موبایلی که اونروزی که بیرون بودیم و من وسایلت رو گرفتم ازت و نشستم رو نیمکت پارک تا تو بری دستشویی، تا بیای یه چیزایی گفتم و صدام رو برات یواتشکی تو گوشیت ضبط کردم تا بعداً بشنوی...
سیدی رو که باز میکنم، یه مشت خاطره از تو مونیتور کامپیوتر هوار میشه سرم... بیشتر، عکسهاییـه که تو از من گرفتی. من نیمرخ، من تمامرخ، من رو مبل خونهت، من در حال شونه کردن موهام، من در حال سشوار کشیدن، من در حال ماتیک زدن، من در حال رفتن تو دستشویی!!،... این عکسها رو زیاد دوست ندارم. عکسهای دیوونهبازی تو رو چرا. وقتایی که من نبودم و تو تنها بودی تو خونهت و یا از درس خوندن خسته میشدی یا نوشتن کلافهت میکرد و به قول اونوقتای خودت "به چالش میخوردی"! شروع میکردی به خلبازی و از خودت و در و دیوار عکس گرفتن. یه بار که من پیشت بودم هم همینجوری خل شدی! عکسهاش هم تو این سیدی هست! نیمتنهی من تو عکسه و دست تو. که گردنم رو گرفتی تو دستت که یعنی داری خفهم میکنی! چند تا از این عکس هست. تو اولیش دارم خیلی بزرگانه و عاقل اندر سفیه بهت نگاه میکنم. ولی تو عکسهای بعدی من هم باهات همراه شدهام و قیافهی ترسیده و جیغ و خفگی و اینا گرفتهم!
نگاه میکنم به دو سه تا عکس دوتایی که به اصرار من گرفتیم و با تعجب به چهرههای توی عکسها دقیق میشم که چقدر خوشحالن و چشمهاشون چه برق شادیای داره و از خودم میپرسم از کی اینطور از ته دل ـ با چشمها و با تمام وجود ـ نخندیدهم... و قبل از اینکه بپرسم جوابش رو میدونم. تو هم میدونی؛ از وقتی که تو نیستی...
گربه! از دست موهام کلافه شدهم! از اینکه انقدر وحشیان و همیشه برعکس اون حالتی که من قصد کردهم درشون بیارم میایستن. خسته شدهم که نیستی کمکم کنی صافشون کنم قبل از اینکه کلافه بشم از اینکه هر وقت تلاش می کنم صافشون کنم پیچهای کوفتیشون از هم باز نمیشه و وقتی هم سعی میکنم بیشتر پیچشون بدم گردنم رو بابلیس لعنتی میسوزونه و تو هم نیستی که مثل اونبار که پام رو کفش بدجوری زخم کردهبود دعوام کنی که چرا زخمهام رو میذارم به حال خودشون و قد تجهیزات یه اتاق جراحی چسب و باند و پنبه و بتادین بیاری و دوا و درمونم کنی!
به خاطر درست کردن موهام ـ که اونا هم انگار جز از تو فرمان نمیبرن ـ هم که شده زودتر بیا. من دلم برای دخترک توی عکسها تنگ شده...
ممنون از همهی دوستهایی که این روزها مدام حال منو میپرسن. امیدوارم با این نوشته جوابتون رو داده باشم و از نگرانی درتون آوردهباشم... حال همهی ما خوب است!
پ.ن.: خودت که بهانهگیریهاي گنجیشک لوست رو میشناسی. وگرنه قدر لحظههای کوتاه هر از گاهی با تو بودن رو خوب میدونه و فراموشش هم نمیشن.
و یکهو به سرت میزند به گارسون یا آقاپلیسه خسته نباشید بگویی من خیلی خیلی خیلی خوشبختم که اینهمه دوستم داری.»
قبل از تحریر: دوستی، از گربه خواستهبود دربارهی "عشق" بنویسه. دربارهی اینکه چهطور فهمید که عاشق شده و یا به زبون خود دوستمون: آدم چه مرگیش میشه که میفهمه عاشق شده؟!
من یه حرفهایی از قبل در ذهن داشتم که از اونجایی که زیاد بیربط به سوال این دوستمون نبود ـ و از طرفی هم میدونستم که گربه قصد داره در جواب ایشون مطلبی رو بنویسه، صبر کردهبودم حرفام رو بعد از نوشتهی گربه و در تکمیل اون بزنم.
ولی راستش رو بخواین خسته شدم از انتظار. اینه که من حرفهای خودم رو میزنم.
به دوستان هم توصیه میکنم اگر سوالات اِمِرجنسی داشتن عمراً گربه رو به عنوان یکی از گزینههاشون بهحساب نیارن که ایشون کلاً نوشداروی بعد از مرگ سهرابان!
***
در صحنههایی که سه روایت مختلف فیلم "لولا! بدو، لولا!" را به هم متصل میکند لولا و مانی را میبینیم که کنار هم دراز کشیدهاند و صحبت میکنند. 
بار اول لولا از مانی میپرسد چهطور با اطمینان میگوید که او را بیشتر از هر دختر دیگر دوست دارد و میخواهد؛ و آیا اگر هرگز او را ملاقات نکردهبود، حالا همین حرفها را به دختری دیگر نمیگفت؟
اگر گربه سر راه زندگی من قرار نمیگرفت، من تا آخر عمر زانوی غم به بغل میگرفتم و در فراق نیمهی گمشدهای که رخ نمینمود(!) اشک میریختم؟ من که فکر میکنم نه!
نه! من به نیمهی گمشده و soul mate و از اینجور حرفها به این مفهوم که یکی هست که ساخته شده برایت و یکجاییست و تو باید بگردی و پیداش کنی و عین دو تکهی پازل صاف مچ بشوید با هم، اعتقادی ندارم!
من فکر میکنم آدم خودش یککسی را تبدیل میکند به soul mateاش. و تعارف هم که ندارم با خودم و شما؛ به نظرم اراده و تصمیم آدمی هم خیلی نقش دارد. یعنی که اراده کنی عاشق یک نفر بشوی.
من از اولش هم با عشق توی نگاه اول مشکل داشتم و یادم هست همان اوایلی که رابطهام با گربه در حد تبادل نظر در زمینهی کتاب و ادبیات و... بود هم بعد از خواندن یک کتابی (اسمش را هم یادم هست ولی به دلایل امنیتی از اشارهی مستقیم بهش، معذورم!) برایش نوشتم که برایم غیر قابل باور است که کتابی که ادعا دارد اثری جدیست و اینهمه هم مورد توجه شخصیتها و محافل برجسته و روشنفکر قرار گرفته یکی از خطوط اصلی پیرنگ (plot) اش این باشد که دختر و پسری در نگاه اول دل به هم ببازند و جز یکی دو برخورد غیرمستقیم هم رابطهی دیگری با هم نداشتهباشند و بعد از گذشت چند ده سال و اینکه هیچ رابطه و حتی دیداری هم در این مدت نداشتهاند، باز به سوی هم بازگردند برای تشکیل زندگی دلخواهشان...
نه! من از نگاه اول عاشق گربه نشدم! (چرا! قبلاً هم گفتهام من خیلی زود دل به گربه باختم. الآن هم میگویم. اصلاً من از اولین برخورد عاشقش شدم! ولی یک عشق غیر جدی! و در حد عشق و عاشقی یک دختر دبیرستانی به معلم انگلیسیاش که میداند ازدواج هم کرده! یعنی یک احساس درونی که میدانی به سرانجام هم نمیرسد و برایت هم ناراحتکننده نیست که به سرانجام نمیرسد و اصلاً چنین احساسی باید که چنین باشد (کلاً کسی میفهمد من چی دارم میگویم!؟)... همان کراش که قبلاً گفتم! اگر حالا میگویم عشق من، عشق در نگاه اول نبوده، حرف خودم را نقض نمیکنم؛ حالا منظورم "عشق" است! منظورم جدی شدن قضیهست! وقتی که میدانی دیگر قضیه یک دلخوشی سادهی بچهگانه نیست که خیالت راحت باشد درون خودت است و تمام!) ازش خوشم آمد، اراده کردم عاشقش شوم! گربه هم که سر راهم قرار نمیگرفت یکی دیگر پیدا میشد و من حتماً اراده میکردم و عاشقش میشدم و فکر میکردم او نیمهی گمشدهام است و بهترین است و همین یکیست و هیچکس مثل او نیست. همانطور که برای گربه؛ که برای شما و برای همه!
درست است؛ من هم نمیتوانم همیشه همینطور فکر کنم. خود من هم خیلی وقتها سوالهای لولا ـ یا مشابهشان را ـ از گربه ـ یا از خودم ـ میپرسم. ولی فکر میکنم حقیقت همین است و فکر میکنم تنها راه حل این ست که زیاد توی بحر بعضی مسائل نرفت.
بار دوم این مانیست که به لولا میگوید مطمئن است اگر بمیرد لولا چند روزی را گریه میکند و سوگوار خواهد بود، بعد کمکم دیگر گریه نمیکند و همه با خود فکر میکنند چه دختر قوی و مقاومیست و بعد از مدتی کسی دیگر را خواهد یافت تا از دردش با او بگوید و در آغوشش گریه کند و بعد از مدتی دیگر گریه نخواهد کرد و فقط طرف را به آغوش خواهد کشید!
کسی هست که بگوید غیر از این است؟ هر قدر هم انکار کنیم و هر قدر هم که بیرحمانه بهنظر بیاید آیا حقیقت همین نیست که زندگی جریان خواهد داشت؟ و آیا این خود دلیلی بر این نیست که soul mate آدمی ساختهی خود او و ساختهی ارادهی اوست و انسان تا "زنده" است قادر است کسی را کنار خود بیابد که "نیمهی گمشده"ی اوست...؟
□
آخر اینکه این مسائل در هر صورت هست و وجود دارد. چه ما با کلنجار رفتن باهاشان خودمان را دیوانه کنیم و به بیرحمی روزگار لعنت بفرستیم و چه نه! همین است که هست! پس همین بهتر که خودمان را درگیرش نکنیم و از زندگیمان لذت ببریم.
خلاصه که کارپهدیم*! و اصلاً همان که لولا ـ که در جواب مانی میگوید بیخیال بابا! هنوز که نمردهای!**
___
* Carpe Diem فلسفهی غنیمت شمردن دم و لذت بردن از زندگی و زمان حال.
به عنوان مثال میتوان به روایت جناب منصور خان اشاره کرد آنجا که میفرمایند "نمیدونم چی، نمیدونم چی دی دی دین / عزیزم، یک دم دنیا رو خوشه"!
** کلیهی نقلقولها و اشارات به فیلم، کاملاً نقل به مضمون است!
این هم اسم اصلی فیلم: Lola Rennt یا همان Run Lola, Run خودمان!
بعد از تحریر: این مطلب مدتی پیش نوشته شدهاست. البته هنوز هم کاملاً با همهش موافقم. گرچه در حال حاضر اصلاً توی مودش نیستم!
معمولاً وقتی داری حرف میزنی یا چیزی را تعریف میکنی، از جزئیات حرفی که میزنی یاد چیزهای دیگری میافتم و آنها را هم پیش میکشم یا ازت مدام سوال میپرسم. این است که معمولاً تعریف کردن یک ماجرای دو دقیقهای مدتی طولانی برایت طول میکشد!
آنروز، چند بار این اتفاق میافتد و چند بار بهم میگویی ساکت باشم تا حرفت را تمام کنی. معلوم است کمی کفرت هم از دستم بالا آمده. به خصوص که خیلی هم خسته هستی. دیشب هیچ نخوابیدهای و صبح هم که چند ساعت توی راه بودهای. از قیافهات هم که میبارد خستهای. ولی من هم گیر دادهام دیگر!
داریم قدم میزنیم و تو باز چیز دیگری را تعریف میکنی. در همین حین میایستیم جلوی یک آبخوری و من، لیوان تاشو را از کیفم در میآورم و دستت میدهم و در همانلحظه هم باز میپرم توی حرفت. با خستگی میگویی خیلی حرف میزنم و اگر کمی ساکت میماندم خوب بود. خودم را لوس میکنم که اصلا دیگر حرف نخواهم زد و «اگه بات حرف نزدم نگی چرا ها!» جملهی بعدیت را درست نمیشنوم. مطمئن نیستم میگویی لازم نیست و همان حرف بزنم بهتر است، یا اینکه مطمئن باشم بهم اعتراضی نخواهی کرد و ساکت بشوم! به هر حال من فرض میگیرم دومی را گفتهای و لیوان را که پُر کردهای و طبق معمول اول میگیری به سمت من، بیحرف ازت میگیرم و مینوشم. میپرسی که باز هم میخواهم یا نه. سر تکان میدهم که نه. ولی بعد از اینکه تو هم آبت را میخوری و لیوان را تا میکنی پشیمان میشوم. با اشاره بهت میگویم که باز هم میخواهم. چپچپ نگاهم میکنی که: «حالا چرا حرف نمیزنی؟» یککمی ادا و اصول لوسی در میآورم. ولی باز چیزی نمیگویم. میگویی تا حرف نزنم بهم آب نمیدهی. شانه بالا میاندازم و رویم را آنطرف میکنم. با اینکه خستهای و معلوم است حال و حوصله هم نداری یککمی هم ناز میکشی. کوتاه که نمیآیم، لیوان را ـ که آب کردهای ـ با حرص میدهی دستم و میگویی اصلاً حرف نزنم؛ «به جهنم!»
با اخم نگاهت میکنم که عینهو پسربچههای پررو بعد از زبان درآوردن ایستادهای و زُل زدهای توی چشمهام. لجم میگیرد و ناخودآگاه دستم را میبرم بالا و تمام محتویات لیوان لبپر را میپاشم رویت. خودم از کار خودم ترسم میگیرد؛ صورت و تمام جلوی پیراهن و کمی هم موهات پاک خیس شده. با ترس منتظر عکسالعملت میشوم. چند ثانیهای با تعجب و گیجی نگاهم میکنی. بعد دستی میکشی به صورتت و میگویی: «آخیششش! حالم جا اومد!»
پ.ن.1: باور کنید بنده هنوز بهشخصه اعتقاد دارم این عکسالعمل گربه تنها برای شرمنده کردن من بوده. ولی ایشون کوتاه نمیآن و میفرمان خستگیشون با آب پاشیدهشده روشون در رفته.
لازم به ذکر است چند سال پیش که تازه گربه هنوز با من رودرواسی داشت و اونبار هم آبپاشیدن روش کاملاً اتفاقی بود و خداییش شیر آبه خراب بود و تا بازش کردم پاشیدهشد(!) عکسالعملی بسی شدیدتر نشون داد و حتی من رو وادار کرد کنارش بشینم زیر تابش مستقیم آفتاب تا ایشون خشک بشن! (البته خب اونموقع زمستون بود و گربه خان میگن این بار هم اگر هوا گرم نبود، از اونجایی که دیگه رودرواسی هم باهام نداره اول یه دست حسابی کتکم میزد (همون پسگردنی یعنی!) بعد هم مینشاندم توی آفتاب تا خشک بشه!)
پ.ن.2: طبق آخرین اخبار واصله، گربه فرمودن نه تنها اگه تابستون نبود، اگه یه کم بیشتر موهاشون رو خیس میکردم و موهاشون خراب میشد اونوقت میفهمیدم کتک چیه!
در اینجا چون خیالم راحته گربه فعلاً اینطرفها نمیتونه بياد، با شجاعت تمام ابتدا در راستای خراب شدن موها عرض میکنم که: اوا، خواااهر! و در جواب بخش کتک هم: بیشین بینیم بااا! البته وقتی گربه برگشت و اینا رو خوند دیگه نمیدونم چه غلطی میخوام بکنم! شما كه طرف من هستین ديگه، نه!؟
وقتهایی که نشستهایم جایی و من هی دور و بر را نگاه میکنم، یکهو که رو برمیگردانم به سمتت میبینم که زُل زدهای بهم. میگویی وقتی عین گنجیشکها هی کلهام را میچرخانم و چشمهام تند تند روی چیزهای مختلف حرکت میکنند زیبا میشوم! وقتی حواسم به این نیست که زیبا باشم!
یک بار حتی آن شعر را برایم میخوانی که استادِ شبهای روشن برای آن دخترک ـ رویا (رویا بود دیگر اسمش. نه؟) ـ میخواند.
آن شب که دارم تلفنی باهات حرف میزنم و فکر میکنم خیلی دارم حرفهای مهممهم میزنم ـ و همهی حواسم به حرفهام است و نه به چهطور حرف زدنم ـ یکهو میگویی: داشتم به صدات گوش میدادم و فهمیدم چقدر دوستت دارم! با دلخوری میگویم اینبار اگر خواستی به صدام گوش بدهی از قبل بهم بگو که حداقل خوشگل حرف بزنم. میگویی همینجوری که قشنگتر است! همینجوری که حواسم نباشد! هیجانزده میگویم: اِ! مثل اون شعره. می گویی تو هم یاد همان افتادهای. (اگر پیشت بودم موهات را تندی میکشیدم و جیغ میزدم که: شوهر من خوشگلتر میشه!* و تو هم حتماً مثل همیشه خندهی یکوریای میکردی که: خب معلومه!) و باز آن شعر را برایم میخوانی؛
وقتی حواست نیست
زیباترینی
وقتی حواست هست
فقط زیبایی
راستی،
حالا حواست هست؟**
□
لابد حالا تو هم میدانی چرا وقتی برگشتی طرفم آنطور نگاهت میکردم و یادم رفتهبود چی میخواستم بهت بگویم. که چرا نفسم بالا نمیآمد وقتی فقط بهت گفتم: دوستت دارم...
_____
* بازی مسخرهای که بین دخترهای دبیرستانی رواج دارد؛ هر وقت اتفاقی دوتایی همزمان حرفی رو بزنند، هر کس زودتر موهای آنیکی را بکشد شوهرش خوشگلتر میشود!!
** از حافظه نوشتم. امیدوارم درست باشد.
پ.ن.: بهت گفتم استاد را مدام میبینم آنجا؟ یکبار که بیهوا نزدیک بود بروم توی شکمش بیاختیار بهش سلام کردم. نزدیک بود ازش تشکر کنم به خاطر همهی خاطراتی که از استادِ شبهای روشناش دارم... نزدیک بود بپرسم آن پالتوی بلندتان پس کجاست؟ عجیب است دیدنتان توی این تیشرت و این کفشهای ورزشی گنده، اُستاد!
توضیح پینوشت: اینکه میگویم استاد، برای این است که ایشان همیشه برای من همان استادِ شبهای روشن میمانند. الزاماً منظورم این نیست که ایشان توی بازیگری یا هر چیز دیگر استاد هستند. (نمیگویم هم نیستند البته. ولی یعنی منظورم این نیست!)
چند دقیقهای هست که رفتهام توی رختخواب. چشمهام تازه دارد گرم میشود که زنگ میزنی. از تمام نگرانیها و اضطرابهای آنروزم برایت میگویم، بهانه می گیرم، غُر میزنم و مثل بچهننهها ناله میکنم! خودت هم خوب نیستی. ولی میگویی اگر پیشم بودی بغلم میکردی و برایم آواز میخواندی! با اخم میگویم: الآن بخوان! میگویی منظورت به چیز خاصی نبوده و مجبوری شروع میکنی آهنگی مندرآوردی را به مسخره خواندن. باز با ناله میگویم: ولی اگر من بودم میگفتم "مرا ببوس" را بخوانی. یککمی فکر میکنی و بعد شروع میکنی باز به مسخره کمی میخوانی. باز ناله میکنم؛ از اول شروع میکنی. دوباره آهنگ را میریزی بههم. با حرص میگویم: نمیتونی جدی باشی؟ میگویی که جدی هستی و فقط داری مُدل میدهی بهش! میگویم مُدل نمیخواهم. اینبار درست میخوانی. درست و جدی! و وقتی تمام میشود ـ گرچه نصفه و نیمه ـ چون بقیهش را یادت رفته، موهای تنم همه سیخ شده. بهت میگویم و تو هم که خوشت آمده بادی به غبغب میاندازی و شروع میکنی یکییکی خواندن آهنگهای درخواستیم! یکجاهاییش من هم باهات همراه میشوم. کمکم صداهامان قاطی میشود و جلو و عقب میخوانیم و هر کس سعی میکند بلندتر بخواند و کار آنیکی را خراب کند و... از لج تو از محمد نوری میزنم توی "مردی گفتن، زنی گفتن،... / چقده تو بیحیایی!" و تو هم یکهو میزنی توی "ران، ران" پینکفلوید!
وقتی خداحافظی میکنیم، حس میکنم تمام غصهها و اضطرابم، همراه با آوازهایی که باهات خواندم از گلویم بیرون ریخته. انقدر آرامم که مطمئنم خواب تو را خواهم دید! با خودم فکر میکنم چه خوب است کسی را دارم که بتوانم با این صدای گوشخراشم برایش آواز بخوانم و او هم باهام بخواند... که همراهم باشد...

همینطور که به تو فکر میکنم که چه بلند بلند آواز میخواندی نصفشبی و تصور میکنم اگر کسی از طبقهی پایین صدای آواز خواندنت را شنیدهباشد الآن چه فکرها که نمیکند و بدجنسانه میخندم، به خواب میروم...
تا مدتی فرض کنید اینجا وبلاگ گنجیشکهست فقط ـ که او هم قول نمیدهد زیاد این دور و بر باشد و تند و تند و مرتب بهروز کند! گربه مشغول کارهاییست که خیلی خیلی مهمتر از وبلاگ و حتی خیلی چیزهای مهمتر از وبلاگ است. ممکن است تا مدتی طولانی اصلاً سر و کلهاش پیدا نشود، ممکن هم هست همین فردا بیاید و چیزی بنویسد ـ که در این صورت هم معنیش این نیست که دیگر برگشته. و امکان دارد باز غیبش بزند.
اولین بار بود این کلیپ را میدیدم. گوگوش ِ امروز بود که تکههایی از آهنگهای قدیمیش رو خوندهبود و با موسیقی به هم وصلشون کردهبودن. بعد از مدتها دوباره داشتم آهنگهای قدیمیش رو میشنیدم که یکهو فهمیدم چرا انقدر راحتم وقتی خیلی جدی بهت میگم روی آقای همکار (که البته زبان دیگری درس میدن ایشون) کراش بدی دارم* و فکر میکنم اگر تو نبودی حتماً سعی میکردم عاشقم بشود و چرا تو هم انقدر راحتی وقتی گوش میدهی و چطور است که انقدر راحت میخندیم و شوخی میکنیم دربارهاش و سربهسر هم میگذاریم و ته دلمان هم نمیلرزد! یکهو دلیل همهی اینها را فهمیدم وقتی که فریاد زد «قد آغوش منی! / نه زیادی، نه کمی!»
ـــــــ
* ر.ک. دیکشنری؛ to have a crush on somebody!
پ.ن.1: تا حالا شده دلتون بخواد ساعت زندگی رو بگیرید دستتون و عقربههاش رو یکی دو دوری به عقب برگردونید؟ تا حالا دلتون خواسته یه گردنبندی، انگشتری، چیزی داشتید که وقتی دست میکشیدین روش و آرزو میکردید، آرزوهاتون برآورده میشد؟ تا حالا دلتون خواسته برگردید به بچگی و باز فرو برید توی فرورفتگی زیر قفسههای کتاب اون کتابفروشی خاطرهانگیز ـ که جای شوفاژه ـ توی اون شهر کوچیک لعنتی ـ و غرق بشید توی داستانهای هزار و یکشب و رویای چراغ جادویی که حتی زمان رو هم به عقب برمیگردونه؟ (نخیر هم! دوبههمزنی نکنید! قضیهی برگردوندن زمان به عقب هیچ ربطی به کراش روی آقای همکار و حذف گربه از تصویر ندارد!... فقط اینکه بهتر باشم برایش...) پ.ن.2: منو با خودت ببر!
از صبح که میبینمت، دستم را محکم میگیری، با هم راه میرویم و حرف میزنیم.
از روزهای خوبت است؛ خوب نوشتهای و با اینکه کُند پیش میروی ولی هر دو به این نتیجه رسیدهایم که نوشتهات چیز خوبی از کار درخواهد آمد. و این یعنی که سر حالی. سر حالی و از آن روزهاییست که بهت خوب خوش میگذرد؛ و من هم بیشتر کیف میکنم. چون بر خلاف آن روزهایی که از نوشتهات راضی نیستی، امروز دارد به هر دوتاییمان یکاندازه خوش میگذرد.
انقدر سر حالی که وقتی میکشانیم به سمت پل هوایی سرپوشیده و میگویم نه، راحت برمیگردی به پیادهرو و هیچی هم از خوشاخلاقی و سرحالیت کم نمیشود و تازه مسخرهام هم میکنی که چقدر خرم که فکر میکنم نگهبان سر پل همیشه همان یک نفر است و تازه ما را هم یادش است و الآن هم دستبند بهدست ایستاده منتظر که ما برویم بالا و مچمان را بگیرد! یا وقتی موقع بالا رفتن از پلههای رستوران، ناغافل دستت را میبری پشتم و هُلت میدهم که «نکن»، نه تنها ناراحت نمیشوی که سه ساعت برایم ادا درمیآوری که دلت را شکستهام و میخندانیام و دوباره وقت برگشت ـ موقع پایین آمدن از پلهها ـ دستت را میگذاری جای بدتری!
و همهی اینها یعنی که روز خوبیست؛ از آن روزهایی که جفتمان هی حرف بزنیم و حرف بزنیم از این در و آندر؛ از نقطهویرگولهای بیجای این کتاب بگیر ـ که دوست دارم بکوبمش توی سرت بسکه کتاب معمولیایست و نویسندهاش این همه پزش را میدهد و فکر میکند ادبیات مملکت را تکان داده و تو نوشتن این همه ایده و داستانهای نابت را عقب میاندازی از سر این وسواس کوفتیات (که خب خودمانیم، عاشق همین وسواستام و همین که وقتی مینویسی که بهترین را بنویسی!) که از ویراستار به این معروفیاش بعید است این همه نقطهویرگول بیخود گذاشتن ـ تا تیتر اول روزنامه که از آخرین حرفهای رییسجمهور است و خوب جُکیست برای خودش! تا این مرتیکه سروش صحت که یادداشت طنز قشنگی نوشته توی روزنامهی امروز و چه مرگش بوده پس که سریال به آن مزخرفی ساخته.
پشت سر هم عطسه میکنم و از چشمهام اشک میآید (نمیدانم چی بود توی این هوای لعنتی، امروز که اینجور حساسیتام زده بالا!) و میخندیم و حرف میزنیم. انقدر عطسه کردهام و فین کردهام که دماغم شده این هوا و دیگر هم از خشک کردن چشمهام ناامید شدهام و میگذارم به حال خودشان تا همینجور یکبند اشک بریزند!
پسرک توی کافه هی زیرچشمی نگاهمان میکند. لابد فکر میکند تو گریهام انداختهای! آخر سر هم ـ به خیال خودش یواشکی ـ به دوستدخترش نشانم میدهد. دخترک درست همانوقتی رویش را برمیگرداند به سمتمان که تو داری تکهای از یک داستان طنز را برایم میخوانی که دربارهی موجود فضاییایست که برای موجود فضایی خنگ دیگری قسم و آیه میخورد که انسانها تماماً از گوشت ساخته شدهاند و از زور بیمزه بودن بهشدت خندهدار است ـ و من دارم با دهان باز، هر هر به داستان میخندم. از آنطرف هم دماغم هنوز عینهو دماغ دلقکها سرخ سرخ است و از چشمهام هم همینطور اشک میآید. دخترک با تعجب نگاهم میکند. لابد فکر میکند هیستریک شدهام! وقتی بلند میشوم به سمت دستشویی کوچکی بروم که گوشهی کافه است تا کمی آب بخورم بلکه عطسههام بند بیاید لااقل، همه چنان سر برمیگردانند و با دلسوزی نگاهم میکنند که آبخورده و نخورده با دستپاچگی برمیگردم پیشت و بهت میگویم اینها فکر کردهاند تو مرا کتک زدهای و برای اینکه متوجه حقیقت امر بشوند انقدر جلو چشمشان فین میکنم تا (البته علاوه بر اینکه حالشان بههم میخورد احتمالاً!) بالاخره میفهمند گریه نمیکنم و پسرک صاحبکافیشاپ هم دریچهی کولر را میبندد!
راه رفتن کنارت و حرف زدن باهات را دوست دارم. اینکه دربارهی نوشتههات صحبت کنیم، راجع به شاگرد خپل من که نمیدانم چرا هی توی کلاس کمربندش را باز و بسته میکند یا هی دستش به زیپ شلوارش است و لابد بسکه خپل است توی شلوارش جا نمیشود و تو میگویی مشکل از خپلیش نیست و بسکه من flirt میکنم با همه! و از برنامهام برای ترم بعد آموزشگاه میگویم و تو میگویی کلاس پشت سر هم برندارم و خسته میشوم و من که میگویم عوضش زودتر تمام میشود و میروم خانه و دیگر بیکارم تا آخر روز، تو ادای بیحالیهای مرا درمیآوری و میگویی اینجوری به خانه نمیرسم و کارهای دفتری که هفتهشت ساعت پشت سر هم است فرق دارد و سر و کله زدن با دفتر و سند آسانتر است تا با چند تا موجود زنده! بهخصوص که یکیشان هی دستش به شلوارش باشد و یکی دیگرشان هم، هم معلول جسمی باشد و هم ذهنی که معلوم هم نیست چرا چپاندهاناش توی یک کلاس گروهی و عادی.
و خلاصه کلی میخندیم تا با هم جدول برنامهی ترم بعدم را که خودش خطکشی دارد مطابق سلیقهی خودمان از نو خطکشی میکنیم و ساعت میزنیم که لابد اگر ببینند کلاً بیرونم میاندازند که گند زدهام توی این همه زحمتی که کشیدهاند و خودشان ساعتبندی کردهاند و خطکشی و برگه را حاضر و آماده تحویلم دادهاند که یعنی فقط تیک بزنم!
چقدر اذیتت میکنم دربارهی اینکه من شوهر بیسواد نمیکنم و هیچ خوشم نمیآید وقتی از شوهرم میپرسند مدل لپتاپاش چیست سرش را بخاراند و بگوید نمیداند و من شوهری میخواهم که نه تنها مدل لپتاپش را بلد باشد که حتی مشخصات رم و سیپییو و چیزهای دیگرش را ـ که من نمیدانم چی هستند ـ هم از بر باشد!
از دخترک همکلاسی حرف میزنیم که از وقتی از ماجرای بوساش توی یکی از داستانهایت استفاده کردهای و تازه جلو خودش هم خواندهایش محل سگ هم بهت نمیگذارد! و رئیس و رؤسای جدید فلان موسسهی فرهنگی و خاطرات یکی از دکتر رفتنهای من در کودکی ـ که یک جایی بین رویا و واقعیت معلق مانده ـ و رفیق الآغ تو که کلی از فیلمهای خوبت را بهش دادهای و طرف رسماً بلندشان کرده و اینکه تو چقدر خری که یکهو این همه فیلم را با هم میدهی دست یک نفر و حافظهی کوتاهمدت و شیاف(!) و اینکه آیا جانیدپ هم برای درست کردن شرابهای خانگیش پاچههای شلوارش را بالا میزند و میرود توی تشت انگور تا لهشان کند و تغییر اندازهی سینههای هلنا بونهم کارتر توی فیلم سویینیتاد به خاطر بارداریاش و رکورد ترک سیگار پدر تو و رویای مسخرهی من برای اینکه یک روزی یک کافه راه بیاندازیم و موافقت تو و تصمیم جدیمان که پیاش را بگیریم. (فعلاً اسم کافه و دکوراسیون داخلیاش و خدمات ویژه و متفاوتش را تصویب کردهایم! که البته چون این رویا خیلی جدیست و ایدههای ما هم بسیار خلاقانه است و احتمال سرقت ایدهها ـ و چه بسا توطئهی ربایش و یا ترور خود ما به عنوان ایدهدهندههای نابغه ـ وجود دارد، از لو دادن جزئیات معذورم!!) مانده فقط دو تا مشکل کوچولو. یکی اینکه بالاخره معلوم شود کدام گوری قرار است ساکن شویم و یک چند ده (یا در واقع صد!) میلیونی سرمایه! ولی گمانم یک روزی راهش بیاندازیم.
□
چند دقیقهایست ساکت شدهایم. وقت جدا شدن دارد نزدیک میشود. از صبح یکنفس حرف زدهایم و حالا اجباراً سکوت کردهایم. من، برای اینکه عطسههای یکبندم کلافهام کردهاند و تو لابد برای اینکه حواست به اذیت کردن من است و به نیشگونهای یواشکیای که در حین راه رفتن از پهلو و سینهام میگیری!
یکهو میپرسی: میدونی ما امروز شبیه کدوم فیلم شدهایم؟
سریع میگویم: Before Sunrise!
Sunsetاش را من ندیدهام. تو توضیح میدهی که آن هم میتواند باشد.
از قبل توی فکر یک بوسهی یواشکیام برای پایانبندی این روز عاشقانه. این را که میگویی یادم، میرود به بوسهی جسی و سلین بالای آن ساختمانی که یادم نیست توی شهر بازی بود، کجا بود؟ و گنجیشکک نقنقوی ذهنم میخواهد شروع کند به غر زدن که چه معنا دارد که آنها میتوانستند هرجا دلشان میخواست همدیگر را ببوسند و ما نمیتوانیم که خودم با خودم فکر میکنم که همهی عاشقانگی آن فیلم به این بود که تمام عشقها توی حرفها و دیالوگهای از ایندر و آندر فیلم نفهته بود و بوسهای هم اگر در کار بود، بالای یک ساختمان بود و دور از چشم دیگران! میخواهم بهت بگویم که دیگر غصه نمیخورم که نمیشود جلوی دیگران ببوسمت و اگر توی یک کشور دیگر هم بودیم دوست نداشتم همیشه همینجور فرت و فرت جلوی دیگران همدیگر را ببوسیم... که حواسم پرت رانندهای میشود که جلو پایمان ایستاده و اشاره میکند ما از خیابان رد شویم و اینکه اگر خانم محترمی مثل من همراهت نبود عمراً برایت نمیایستاد و چهبسا از رویت هم رد میشد و اصلاً او چرا سر تکان میدهد و باید بگذارد من از راننده تشکر کنم و یک چشمکی هم بهش بزنم که خوشش بیاید و از این به بعد هم بایستد تا اول عابران پیاده رد بشوند و اینجوری یک ثوابی هم من بردهام و اینکه چقدر خوب است که نمیکوبی توی سرم وقتی این حرفها را میزنم و حتی میگذاری با خپل هم flirt کنم و توی کافهمان هم آن بلوز را بپوشم که بندهای پشتش ضربدریست و وقتی میپوشم مدام باید بهت پشت کنم که بندها را که درست نمیایستند صاف کنی سر جایشان با آن کفش مشکیهای پاشنهدار و آن دامن بلند چیندار را و هی تکانتکانش بدهم و مثلاً اسپانیایی برقصم با مشتریها!
وقتی باید از هم جدا شویم ـ دیرت هم شده ـ میکشانمت توی یک خیابان دیگر و میگویم قبل از رفتن باید کمی دیگر باهام قدم بزنی. به کوچهی بنبست خلوتی میپیچم و بهت میگویم اینجا، میخواهم ببوسمت. و دوتایی ـ یکی از عاشقانهترین و خاطرهانگیزترین بوسهامان را میسازیم...
□
دیرتر از آنچه میبایست، از هم جدا میشویم. دیرتر از آنکه به موقع به جایی که باید، برسی. و من که همیشه نگران دیر رسیدنت هستم این بار برایت مینویسم «پشیمان نیستم... چارهای جز ماندن نداشتیم...»
توضیح زاید: میدانم نوشتهی خر تو خریست. ولي حسش بود، نوشتم! همین! قشنگ است برای من. حتی اگر قشنگ نوشته نشدهباشد! (برای تو چی؟) بعداً اضافهشده: اینجا را حتماً یک نگاهی بیندازید. نمیدانم کار کیست. ولی هر کی که هست دمش گرم! خیلی باحال است!
توضیح عنوان: جملهای که یک بار جایی در تبلیغ فیلم Before Sunrise شنیدم (نقل به مضمون است یعنی!) ـ آنموقع بهنظرم مزخرف آمد و در تعریف این عشقهای کشكی کشكی. فیلم را که دیدم نظرم عوض شد. امروز اما ـ فهمیدمش!
دوست دارم بدزدمات! آخه تازگیا خیلی ناز داری دختر! تازگیا برای اینکه ببرمت یه جای خلوت و باهات کارای بد کنم خیلی باید باهات کلنجار برم. برای همین به این نتیجه رسیدهام وقتی دلم خواستت دستتو بگیرم و کشونکشون ببرم توی یه آسانسور یا یه پل هوایی روبسته یا یه کوچهی خلوت. اونوقت هرچی که دلم همونموقع خواست بکنم. حتی اگه دیوونگی باشه اینکه مثلاً دستمو ببرم زیر لباسات.
تو میگی: «جدیداً خیلی وحشی شدی!» به این توجه نمیکنی عزیزم که تو هم تازگیها خیلی ناز میکنی برام! برای یه نوازش و یه بوس که خودتم دلت میخواد باید کلی برات دلیل و مدرک بیارم که فلانجا امنه و کسی نمیبیندمون.
دلم میخواد ببرمات یه جای دور... بالای یه کوه... و باهات کارای بد کنم! اگه کسی از اون پایین دید و خواست بیاد بالا ارشادمون کنه تا برسه بالا ما از اونور کوه پایین اومدهایم و رفتهایم یه جای خلوت دیگه و داریم نفسنفسزنان کارای دیگهای باهم میکنیم. هیچکس نمیتونه جلوی این کارای ما رو بگیره حتی خودمون!
باید یکهو دستمو بذارم همونجا که دلم میخوادش. ناز کشیدن هم حدی داره گنجیشکه آخه! آخه چقدر؟ مگه چی میشه بذاری یه حالی من ببرم و یه حالی هم تو؟
ناز کردن تو البته اونقدرا هم بد نیست. خواستنیترت میکنه. تشنهتر میکنه. هی میگم بریم یه جای خلوت و تو میگی: نه! اما دیگه زیادیش از دست دادن فرصته! باید یه خورده ناز کشید. بعد باید عزیزتو برداری ببری همونجا که میخوای و وحشی و گرسنه چنان بهش دستدرازی کنی که جیغش دربیاد! یه وقتایی ص.ک.ث توافقی کیف میده یه وقتایی هم بدون توافق!
هنوز همون چندباری که تو رو دزدیدهام مزهش زیر دندونم مونده. باید بازم بدزدمت. باید به زور دوستم داشته باشی و تو هم کیفات را بکنی. باید ثابت کنی حرفات رو وقتی میگی: «امروز رفتم کلی سایت پ...و...ر...ن...و دیدم اما هیچکدومشون مثل مال تو نمیشه!»
جناب بیژن مرتضوی صریحاً بیان میکند که: ما رو دستکم نگیر!... بله! ما رو دستکم نگیرید. ما ص.ک.ث را به خیابانها کشاندهایم. ما بوس را به لحظههای تنهایی گره زدهایم. ما توی اتوبوسها، یکی آنور میلهها و یکی اینور، باهم لاسها زدهایم! ما در انظار عموم از اندام جنسی همدیگر با اسامی مستعار صحبت کردهایم... در مورد رنگ و بو و مزهی با هم بودنها در کافیشاپها صحبت کردهایم و تنمان به کش و قوس افتاده و هوس رختخواب کردهایم.
باید بدزدمت و ببرمت یه جای خلوت... کسی چه اهمیت میده به سؤتفاهمها وقتی هر دوتامون میدونیم داریم چه میکنیم.
+ یه توضیح برای اینکه پست قبلی یه جای متنام به پستی از وبلاگ سعید لینک دادم و ظاهراً برای بعضیها سؤتفاهم شد! من اون لینک رو صرفاً برای شوخی گذاشتم و بس. البته هر چیزی میتونه آدمو یاد خاطرات بد یا خوب خودش بندازه اما دلیل نمیشه اون چیزی که مثلاً ما رو به یاد خاطرهی بدی انداخته از همون جنس خاطرهی خودمون باشه. لطفاً کسانی که لطف میکنن و کامنت میذارن به این مسأله دقت کنند که من از شوخی با دوستام پشیمون نشم و مجبور بشم مثل مجریهای تلویزیون عصاقورتداده یه شوخی بینمک کنم و بعد فوری قیافه درهم بکشم که ناراحت نشین شوخی بود! همین!